Toggle stanza 1
جیب مرا مدوز که بودش نمانده است
1

جیب مرا مدوز که بودش نمانده است

تارش ز هم گسسته و پودش نمانده است

2

سرگرمی خیال تو از ناله باز داشت

دل پاره آتشی ست که دودش نمانده است

3

داد از تظلمی که به گوشت نمی رسد

آه از توقعی که وجودش نمانده است

4

چون نقطه اختر سیه از سیر باز ماند

گویی دگر هبوط و صعودش نمانده است

5

مکتوب ما به تار نگاه تو عقده ای ست

کز هیچ رو امید گشودش نمانده است

6

دل را به وعده ستمی می توان فریفت

نازی که بر وفای تو بودش نمانده است

7

افتادگی نماز دل ناتوان ماست

درد سر قیام و قعودش نمانده است

8

دل جلوه می دهد هنر خود در انجمن

رحمی مگر به جان حسودش نمانده است

9

دل در غم تو، مایه به رهزن سپرده ای ست

کار از زیان گذشته و سودش نمانده است

10

غالب زبان بریده و آگنده گوش نیست

اما دماغ گفت و شنودش نمانده است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور