Toggle stanza 1
کنون ای سخن‌گوی بیدارمغز
1
کنون ای سخن‌گوی بیدارمغز
یکی داستانی بیارای نغز
2
سخن چون برابر شود با خرد
روان سراینده رامش برد
3
کسی را که اندیشه ناخَوش بود
بدان ناخوشی رای او گَش بود
4
همی خویشتن را چلیپا کند
به پیش خردمند رسوا کند
5
ولیکن نبیند کس آهوی خویش
ترا روشن آید همه خوی خویش
6
اگر داد باید که ماند بجای
بیارای ازین پس بدانا نمای
7
چو دانا پسندد پسندیده گشت
به جوی تو در، آب چون دیده گشت
8
ز گفتار دهقان کنون داستان
تو برخوان و برگوی با راستان
9
کهن‌گشته این داستانها ز من
همی نو شود بر سر انجمن
10
اگر زندگانی بود دیریاز
برین دین خرم بمانم دراز
11
یکی میوه‌داری بماند ز من
که بارد همی بار او بر چمن
12
ازان پس که بنمود پنچاه و هشت
بسر بر فراوان شگفتی گذشت
13
همی آز کمتر نگردد بسال
همی روز جوید بتقویم و فال
14
چه گفته‌ست آن موبد پیش‌رو
که هرگز نگردد کهن‌گشته نو
15
تو چندان که گویی سخن‌گوی باش
خردمند باش و جهانجوی باش
16
چو رفتی سر و کار با ایزدست
اگر نیک باشدت جای ار بَدَست
17
نگر تا چه کاری، همان بدروی
سخن هرچه گویی، همان بشنوی
18
درشتی ز کس نشنود نرم‌گوی
به جز نیکوی در زمانه مجوی
19
به گفتار دهقان کنون بازگرد
نگر تا چه گوید سراینده مرد

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور