بخش 2
Toggle stanza 1چنین گفت موبد که یکروز طوس
11
چنین گفت موبد که یکروز طوس
بدانگه که برخاست بانگ خروس
22
خود و گیو گودرز و چندی سوار
برفتند شاد از در شهریار
33
به نخچیر گوران به دشت دغوی
ابا باز و یوزانِ نخچیرجوی
44
فراوان گرفتند و انداختند
علوفه چهل روزه را ساختند
55
بدان جایگه ترک نزدیک بود
زمینش ز خرگاه تاریک بود
66
یکی بیشه پیش اندر آمد ز دور
به نزدیک مرز سواران تور
77
همیراند در پیش با طوس، گیو
پس اندر پرستندهای چند نیو
88
بران بیشه رفتند هر دو سوار
بگشتند بر گِرد آن مرغزار
99
به بیشه یکی خوب رخ یافتند
پر از خنده لب، هردو بشتافتند
1010
به دیدار او در زمانه نبود
برو بر ز خوبی بهانه نبود
1111
بدو گفت گیو: ای فریبنده ماه
ترا سوی این بیشه چون بود راه؟
1212
چنین داد پاسخ که: ما را پدر
بزد دوش، بگذاشتم بوم و بر
1313
شب تیره مست آمد از دشتِ سور
همان چون مرا دید جوشان ز دور،
1414
یکی خنجری آبگون برکشید
همان خواست از تن سرم را برید
1515
بپرسید زو پهلوان از نژاد
برو سروبن یک به یک کرد یاد
1616
بدو گفت: من خویش گرسیوزم
به شاه آفریدون کشد پروزم
1717
پیاده ـ بدو گفت ـ چون آمدی
که بیباره و رهنمون آمدی؟
1818
چنین داد پاسخ که: اسپم بماند
ز سستی مرا بر زمین برنشاند
1919
بیاندازه زرّ و گهر داشتم
به سر بر یکی تاج زر داشتم
2020
بران رویِ بالا ز من بستدند
نیام یکی تیغ بر من زدند
2121
چو هشیار گردد پدر بیگمان
سواری فرستد پس من دمان
2222
بیاید همی تازیان مادرم
نخواهد کزین بوم و بر بگذرم
2323
دل پهلوانان بدو نرم گشت
سر طوس نوذر بیآزرم گشت
2424
شه نوذری گفت: من یافتم
از ایرا چنین تیز بشتافتم
2525
بدو گفت گیو: ای سپهدار شاه
نه با من برابر بدی بیسپاه؟
2626
همان طوس نوذر بدان بستهید
کجا: پیش اسپ من اینجا رسید
2727
بدو گیو گفت: این سخن خود مگوی
که «من تاختم پیش نخچیرجوی»
2828
ز بهر پرستندهای گرمگوی
نگردد جوانمرد پرخاشجوی
2929
سخنشان به تندی بجایی رسید
که این ماه را سر بباید برید
3030
میانشان چو آن داوری شد دراز
میانجی برآمد یکی سرفراز
3131
که این را بر شاه ایران برید
بدان کاو دهد، هردو فرمان برید
3232
نگشتند هردو ز گفتار اوی
بر شاه ایران نهادند روی
3333
چو کاووس روی کنیزک بدید
بخندید و لب را به دندان گزید
3434
بهردو سپهبد چنین گفت شاه
که: کوتاه شد بر شما رنج راه
3535
برین داستان بگذرانیم روز
که خورشید گیرند گردان بِیوز
3636
گوزنست اگر آهوی دلبرست؟!
شکاری چنین ازدر مهترست
3737
بدو گفت خسرو: نژاد تو چیست
که چهرت همانند چهر پریست؟
3838
ورا گفت: از مام خاتونیم
ز سوی پدر آفریدونیم
3939
نیایم سپهدار گرسیوزست
بران مرز خرگاه او مرکزست
4040
بدو گفت کاین روی و موی و نژاد
همیخواستی داد هرسه به باد
4141
به مشکوی زرین کنم شایدت
سر ماهرویان کنم بایدت
4242
چنین داد پاسخ که: دیدم ترا
ز گردنکشان برگزیدم ترا
4343
بت اندر شبستان فرستاد شاه
بفرمود تا برنشیند به گاه
4444
بیاراستندش به دیبای زرد
به یاقوت و پیروزه و لاجورد
4545
دگر ایزدی هرچه بایست، بود
یکی سرخ یاقوت بُد نابسود

