Toggle stanza 1
بسی برنیامد برین روزگار
1
بسی برنیامد برین روزگار
که رنگ اندر آمد به خرم بهار
2
جدا گشت زو کودکی چون پری
به چهره بسان بت آزری
3
بگفتند با شاه کاووس کی
که برخوردی از ماه فرخنده‌پی
4
یکی بچهٔ فرخ آمد پدید
کنون تخت بر ابر باید کشید
5
جهان گشت ازان خوب پر گفت و گوی
کزان گونه نشنید کس موی و روی
6
جهاندار نامش سیاوخش کرد
برو چرخ گردنده را بخش کرد
7
ازان کاو شمارد سپهر بلند
بدانست نیک و بد و چون و چند
8
ستاره بران بچه آشفته دید
غمی گشت چون بخت او خفته دید
9
بدید از بد و نیک آزار او
به یزدان پناهید از کار او
10
چنین تا برآمد برین روزگار
تهمتن بیامد بر شهریار
11
چنین گفت کاین کودک شیرفش
مرا پرورانید باید به کش
12
چو دارندگان ترا مایه نیست
مر او را بگیتی چو من دایه نیست
13
بسی مهتر اندیشه کرد اندر آن
نیامد همی بر دلش بر گران
14
به رستم سپردش دل و دیده را
جهانجوی گرد پسندیده را
15
تهمتن ببردش به زابلستان
نشستن‌گهش ساخت در گلستان
16
سواری و تیر و کمان و کمند
عنان و رکیب و چه و چون و چند
17
نشستن‌گه مجلس و میگسار
همان باز و شاهین و کار شکار
18
ز داد و ز بیداد و تخت و کلاه
سخن گفتن رزم و راندن سپاه
19
هنرها بیاموختش سر به سر
بسی رنج برداشت و آمد به بر
20
سیاوش چنان شد که اندر جهان
به مانند او کس نبود از مهان
21
چو یک چند بگذشت و او شد بلند
سوی گردن شیر شد با کمند
22
چنین گفت با رستم سرفراز
که آمد به دیدار شاهم نیاز
23
بسی رنج بردی و دل سوختی
هنرهای شاهانم آموختی
24
پدر باید اکنون که بیند ز من
هنرهای آموزش پیلتن
25
گو شیردل کار او را بساخت
فرستادگان را ز هر سو بتاخت
26
ز اسپ و پرستنده و سیم و زر
ز مهر و ز تخت و کلاه و کمر
27
ز پوشیدنی هم ز گستردنی
ز هر سو بیاورد آوردنی
28
ازین هر چه در گنج رستم نبود
ز گیتی فرستاد و آورد زود
29
گسی کرد ازان گونه او را به راه
که شد بر سیاوش نظاره سپاه
30
همی رفت با او تهمتن به هم
بدان تا نباشد سپهبد دژم
31
جهانی به آیین بیاراستند
چو خشنودی نامور خواستند
32
همه زر به عنبر برآمیختند
ز گنبد به سر بر همی ریختند
33
جهان گشته پر شادی و خواسته
در و بام هر برزن آراسته
34
به زیر پی تازی اسپان درم
به ایران نبودند یک تن دژم
35
همه یال اسپ از کران تا کران
براندوده مشک و می و زعفران
36
چو آمد به کاووس شاه آگهی
که آمد سیاووش با فرهی
37
بفرمود تا با سپه گیو و طوس
برفتند با نای رویین و کوس
38
همه نامداران شدند انجمن
چو گرگین و خراد لشکرشکن
39
پذیره برفتند یکسر ز جای
به نزد سیاووش فرخنده رای
40
چو دیدند گردان گو پور شاه
خروش آمد و برگشادند راه
41
پرستار با مجمر و بوی خوش
نظاره برو دست کرده به کش
42
بهر کنج در سیصد استاده بود
میان در سیاووش آزاده بود
43
بسی زر و گوهر برافشاندند
سراسر همه آفرین خواندند
44
چو کاووس را دید بر تخت عاج
ز یاقوت رخشنده بر سرش تاج
45
نخست آفرین کرد و بردش نماز
زمانی همی گفت با خاک راز
46
وزان پس بیامد بر شهریار
سپهبد گرفتش سر اندر کنار
47
شگفتی ز دیدار او خیره ماند
بروبر همی نام یزدان بخواند
48
بدان اندکی سال و چندان خرد
که گفتی روانش خرد پرورد
49
بسی آفرین بر جهان آفرین
بخواند و بمالید رخ بر زمین
50
همی گفت کای کردگار سپهر
خداوند هوش و خداوند مهر
51
همه نیکویها به گیتی ز تست
نیایش ز فرزند گیرم نخست
52
ز رستم بپرسید و بنواختش
بران تخت پیروزه بنشاختش
53
بزرگان ایران همه با نثار
برفتند شادان بر شهریار
54
ز فر سیاوش فرو ماندند
بدادار برآفرین خواندند
55
بفرمود تا پیشش ایرانیان
ببستند گردان لشکر میان
56
به کاخ و به باغ و به میدان اوی
جهانی به شادی نهادند روی
57
به هر جای جشنی بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند
58
یکی سور فرمود کاندر جهان
کسی پیش از وی نکرد از مهان
59
به یک هفته زان گونه بودند شاد
به هشتم در گنجها برگشاد
60
ز هر چیز گنجی بفرمود شاه
ز مهر و ز تیع و ز تخت و کلاه
61
از اسپان تازی به زین پلنگ
ز برگستوان و ز خفتان جنگ
62
ز دینار و از بدره‌های درم
ز دیبای و از گوهر بیش و کم
63
جز افسر که هنگام افسر نبود
بدان کودکی تاج در خور نبود
64
سیاووش را داد و کردش نوید
ز خوبی بدادش فراوان امید
65
چنین هفت سالش همی آزمود
به هر کار جز پاک زاده نبود
66
بهشتم بفرمود تا تاج زر
ز گوهر درافشان کلاه و کمر
67
نبشتند منشور بر پرنیان
به رسم بزرگان و فر کیان
68
زمین کهستان ورا داد شاه
که بود او سزای بزرگی و گاه
69
چنین خواندندش همی پیشتر
که خوانی ورا ماوراء النهر بر
70
برآمد برین نیز یک روزگار
چنان بد که سودابهٔ پرنگار
71
ز ناگاه روی سیاوش بدید
پراندیشه گشت و دلش بردمید
72
چنان شد که گفتی طراز نخ است
وگر پیش آتش نهاده یخ است
73
کسی را فرستاد نزدیک اوی
که پنهان سیاووش را این بگوی
74
که اندر شبستان شاه جهان
نباشد شگفت ار شوی ناگهان
75
فرستاده رفت و بدادش پیام
برآشفت زان کار او نیکنام
76
بدو گفت مرد شبستان نیم
مجویم که بابند و دستان نیم
77
دگر روز شبگیر سودابه رفت
بر شاه ایران خرامید تفت
78
بدو گفت کای شهریار سپاه
که چون تو ندیدست خورشید و ماه
79
نه اندر زمین کس چو فرزند تو
جهان شاد بادا به پیوند تو
80
فرستش به سوی شبستان خویش
بر خواهران و فغستان خویش
81
همه روی پوشیدگان را ز مهر
پر ازخون دلست و پر از آب چهر
82
نمازش برند و نثار آورند
درخت پرستش به بار آورند
83
بدو گفت شاه این سخن در خورست
برو بر ترا مهر صد مادرست
84
سپهبد سیاووش را خواند و گفت
که خون و رگ و مهر نتوان نهفت
85
پس پردهٔ من ترا خواهرست
چو سودابه خود مهربان مادرست
86
ترا پاک یزدان چنان آفرید
که مهر آورد بر تو هرکت بدید
87
به ویژه که پیوستهٔ خون بود
چو از دور بیند ترا چون بود
88
پس پرده پوشیدگان را ببین
زمانی بمان تا کنند آفرین
89
سیاوش چو بشنید گفتار شاه
همی کرد خیره بدو در نگاه
90
زمانی همی با دل اندیشه کرد
بکوشید تا دل بشوید ز گرد
91
گمانی چنان برد کاو را پدر
پژوهد همی تا چه دارد به سر
92
که بسیاردان است و چیره زبان
هشیوار و بینادل و بدگمان
93
بپیچید و بر خویشتن راز کرد
از انجام آهنگ آغاز کرد
94
که گر من شوم در شبستان اوی
ز سودابه یابم بسی گفت و گوی
95
سیاوش چنین داد پاسخ که شاه
مرا داد فرمان و تخت و کلاه
96
کز آنجایگه کآفتاب بلند
برآید کند خاک را ارجمند
97
چو تو شاه ننهاد بر سر کلاه
به خوبی و دانش به آیین و راه
98
مرا موبدان ساز با بخردان
بزرگان و کارآزموده ردان
99
دگر نیزه و گرز و تیر و کمان
که چون پیچم اندر صف بدگمان
100
دگرگاه شاهان و آیین بار
دگر بزم و رزم و می و میگسار
101
چه آموزم اندر شبستان شاه
بدانش زنان کی نمایند راه
102
گر ایدونک فرمان شاه این بود
ورا پیش من رفتن آیین بود
103
بدو گفت شاه ای پسر شاد باش
همیشه خرد را تو بنیاد باش
104
سخن کم شنیدم بدین نیکوی
فزاید همی مغز کاین بشنوی
105
مدار ایچ اندیشهٔ بد به دل
همه شادی آرای و غم برگسل
106
ببین پردگی کودکان را یکی
مگر شادمانه شوند اندکی
107
پس پرده اندر ترا خواهرست
پر از مهر و سودابه چون مادرست
108
سیاوش چنین گفت کز بامداد
بیایم کنم هر چه او کرد یاد
109
یکی مرد بد نام او هیربد
زدوده دل و مغز و رایش ز بد
110
که بتخانه را هیچ نگذاشتی
کلید در پرده او داشتی
111
سپهدار ایران به فرزانه گفت
که چون برکشد تیغ هور از نهفت
112
به پیش سیاوش همی رو بهوش
نگر تا چه فرماید آن دار گوش
113
به سودابه فرمود تا پیش اوی
نثار آورد گوهر و مشک و بوی
114
پرستندگان نیز با خواهران
زبرجد فشانند بر زعفران
115
چو خورشید برزد سر از کوهسار
سیاوش برآمد بر شهریار
116
برو آفرین کرد و بردش نماز
سخن گفت با او سپهد به راز
117
چو پردخته شد هیربد را بخواند
سخنهای شایسته چندی براند
118
سیاووش را گفت با او برو
بیارای دل را به دیدار نو
119
برفتند هر دو به یک جا به هم
روان شادمان و تهی دل ز غم
120
چو برداشت پرده ز در هیربد
سیاوش همی بود ترسان ز بد
121
شبستان همه پیشباز آمدند
پر از شادی و بزم ساز آمدند
122
همه جام بود از کران تا کران
پر از مشک و دینار و پر زعفران
123
درم زیر پایش همی ریختند
عقیق و زبرجد برآمیختند
124
زمین بود در زیر دیبای چین
پر از در خوشاب روی زمین
125
می و رود و آوای رامشگران
همه بر سران افسران گران
126
شبستان بهشتی شد آراسته
پر از خوبرویان و پرخواسته
127
سیاوش چو نزدیک ایوان رسید
یکی تخت زرین درفشنده دید
128
برو بر ز پیروزه کرده نگار
به دیبا بیاراسته شاهوار
129
بران تخت سودابه ماه روی
بسان بهشتی پر از رنگ و بوی
130
نشسته چو تابان سهیل یمن
سر جعد زلفش سراسر شکن
131
یکی تاج بر سر نهاده بلند
فرو هشته تا پای مشکین کمند
132
پرستار نعلین زرین بدست
به پای ایستاده سرافگنده پست
133
سیاوش چو از پیش پرده برفت
فرود آمد از تخت سودابه تفت
134
بیامد خرامان و بردش نماز
به بر در گرفتش زمانی دراز
135
همی چشم و رویش ببوسید دیر
نیامد ز دیدار آن شاه سیر
136
همی گفت صد ره ز یزدان سپاس
نیایش کنم روز و شب بر سه پاس
137
که کس را بسان تو فرزند نیست
همان شاه را نیز پیوند نیست
138
سیاوش بدانست کان مهر چیست
چنان دوستی نز ره ایزدیست
139
به نزدیک خواهر خرامید زود
که آن جایگه کار ناساز بود
140
برو خواهران آفرین خواندند
به کرسی زرینش بنشاندند
141
بر خواهران بد زمانی دراز
خرامان بیامد سوی تخت باز
142
شبستان همه شد پر از گفت‌وگوی
که اینت سر و تاج فرهنگ جوی
143
تو گویی به مردم نماند همی
روانش خرد برفشاند همی
144
سیاوش به پیش پدر شد بگفت
که دیدم به پرده‌سرای نهفت
145
همه نیکویی در جهان بهر تست
ز یزدان بهانه نبایدت جست
146
ز جم و فریدون و هوشنگ شاه
فزونی به گنج و به شمشیر و گاه
147
ز گفتار او شاد شد شهریار
بیاراست ایوان چو خرم بهار
148
می و بربط و نای برساختند
دل از بودنیها بپرداختند
149
چو شب گشت پیدا و شد روز تار
شد اندر شبستان شه نامدار
150
پژوهنده سودابه را شاه گفت
که این رازت از من نباید نهفت
151
ز فرهنگ و رای سیاوش بگوی
ز بالا و دیدار و گفتار اوی
152
پسند تو آمد خردمند هست
از آواز به گر ز دیدن بهست
153
بدو گفت سودابه همتای شاه
ندیدست بر گاه خورشید و ماه
154
چو فرزند تو کیست اندر جهان
چرا گفت باید سخن در نهان
155
بدو گفت شاه ار به مردی رسد
نباید که بیند ورا چشم بد
156
بدو گفت سودابه گر گفت من
پذیره شود رای را جفت من
157
هم از تخم خویشش یکی زن دهم
نه از نامداران برزن دهم
158
که فرزند آرد ورا در جهان
به دیدار او در میان مهان
159
مرا دخترانند مانند تو
ز تخم تو و پاک پیوند تو
160
گر از تخم کی آرش و کی پشین
بخواهد به شادی کند آفرین
161
بدو گفت این خود بکام منست
بزرگی به فرجام نام منست
162
سیاوش به شبگیر شد نزد شاه
همی آفرین خواند بر تاج و گاه
163
پدر با پسر راز گفتن گرفت
ز بیگانه مردم نهفتن گرفت
164
همی گفت کز کردگار جهان
یکی آرزو دارم اندر نهان
165
که ماند ز تو نام من یادگار
ز تخم تو آید یکی شهریار
166
چنان کز تو من گشته‌ام تازه روی
تو دل برگشایی به دیدار اوی
167
چنین یافتم اخترت را نشان
ز گفت ستاره شمر موبدان
168
که از پشت تو شهریاری بود
که اندر جهان یادگاری بود
169
کنون از بزرگان یکی برگزین
نگه کن پس پردهٔ کی پشین
170
به خان کی آرش همان نیز هست
ز هر سو بیارای و بپساو دست
171
بدو گفت من شاه را بنده‌ام
به فرمان و رایش سرافگنده‌ام
172
هرآن کس که او برگزیند رواست
جهاندار بربندگان پادشاست
173
نباید که سودابه این بشنود
دگرگونه گوید بدین نگرود
174
به سودابه زین‌گونه گفتار نیست
مرا در شبستان او کار نیست
175
ز گفت سیاوش بخندید شاه
نه آگاه بد ز آب در زیر کاه
176
گزین تو باید بدو گفت زن
ازو هیچ مندیش وز انجمن
177
که گفتار او مهربانی بود
به جان تو بر پاسبانی بود
178
سیاوش ز گفتار او شاد شد
نهانش ز اندیشه آزاد شد
179
به شاه جهان بر ستایش گرفت
نوان پیش تختش نیایش گرفت
180
نهانی ز سودابهٔ چاره‌گر
همی بود پیچان و خسته جگر
181
بدانست کان نیز گفتار اوست
همی زو بدرید بر تنش پوست

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور