Toggle stanza 1
هر که را نیست عیش خوش بی‌دوست
1

هر که را نیست عیش خوش بی‌دوست

این مناجات می‌کند: کاری دوست

2

جان ما گوهری است بیش بها

کالبدهای ما چو مزبل‌ها

3

اندرین مزبله چه می‌پاییم؟

روی بنمای، تا برون آییم

4

گرچه از تو به بوی خرسندیم

هم به دیدارت آرزومندیم

5

عاشقا، راز عاشقان بشنو

هم ز بی‌دل حدیث جان بشنو

6

گوش کن سر این فسانه ز من

گلخنی جان توست و گلخن تن

7

گرچه در جان توست کان علوم

در تنت هست گلخنی ز ظلوم

8

آنکه در جان تو را اصول نهاد

لقب جسم تو جهول نهاد

9

تا تو از خویشتن برون نایی

دیدهٔ دل به دوست نگشایی

10

چون برون آمدی، فدا کن جان

تا ببینی مگر رخ جانان

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور