غزل شمارهٔ 34
Toggle stanza 1یک لحظه دیدن رخ جانانم آرزوست
11
یک لحظه دیدن رخ جانانم آرزوست
یکدم وصال آن مه خوبانم آرزوست
22
در خلوتی چنان، که نگنجد کسی در آن
یکبار خلوت خوش جانانم آرزوست
33
من رفته از میانه و او در کنار من
با آن نگار عیش بدینسانم آرزوست
44
جانا، ز آرزوی تو جانم به لب رسید
بنمای رخ، که قوت دل و جانم آرزوست
55
گر بوسهای از آن لب شیرین طلب کنم
طیره مشو، که چشمهٔ حیوانم آرزوست
66
یک بار بوسهای ز لب تو ربودهام
یک بار دیگر آن شکرستانم آرزوست
77
ور لحظهای به کوی تو ناگاه بگذرم
عیبم مکن، که روضهٔ رضوانم آرزوست
88
وز روی آن که رونق خوبان ز روی توست
دایم نظارهٔ رخ خوبانم آرزوست
99
بر بوی آن که بوی تو دارد نسیم گل
پیوسته بوی باغ و گلستانم آرزوست
1010
سودای تو خوش است و وصال تو خوشتر است
خوشتر ازین و آن چه بود؟ آنم آرزوست
1111
ایمان و کفر من همه رخسار و زلف توست
در بند کفر مانده و ایمانم آرزوست
1212
درد دل عراقی و درمان من تویی
از درد بس ملولم و درمانم آرزوست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 441
ای چنگ پردههای سپاهانم آرزوست
وی نای ناله خوش سوزانم آرزوست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 457
نه تخت جم، نه ملک سلیمانم آرزوست
راهی به خلوت دل جانانم آرزوست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1950
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست
علامہ اقبالاسرار خودیاسرار خودی

