غزل شمارهٔ 265
Toggle stanza 1خوشا دردی که درمانش تو باشی
11
خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا راهی که پایانش تو باشی
22
خوشا چشمی که رخسار تو بیند
خوشا مُلکی که سلطانش تو باشی
33
خوشا آن دل که دلدارش تو گردی
خوشا جانی که جانانش تو باشی
44
خوشی و خرمی و کامرانی
کسی دارد که خواهانش تو باشی
55
چه خوش باشد دل امیدواری
که امید دل و جانش تو باشی
66
همه شادی و عشرت باشد ای دوست
در آن خانه که مهمانش تو باشی
77
گل و گلزار خوش آید کسی را
که گلزار و گلستانش تو باشی
88
چه باک آید ز کس آن را که او را
نگهدار و نگهبانش تو باشی
99
مپرس از کفر و ایمان بیدلی را
که هم کفر و هم ایمانش تو باشی
1010
مشو پنهان از آن عاشق که پیوست
همه پیدا و پنهانش تو باشی
1111
برای آن به تَرکِ جان بگوید
دل بیچاره تا جانش تو باشی
1212
عراقی طالب درد است دایم
به بوی آنکه درمانش تو باشی

