غزل شمارهٔ 38
Toggle stanza 1عشق سیمرغ است، کو را دام نیست
11
عشق سیمرغ است، کو را دام نیست
در دو عالم زو نشان و نام نیست
22
پی به کوی او همانا کس نبرد
کاندر آن صحرا نشان گام نیست
33
در بهشت وصل جانافزای او
جز لب او کس رحیق آشام نیست
44
جمله عالم جرعه چین جام اوست
گرچه عالم خود برون از جام نیست
55
ناگه از رخ گر براندازد نقاب
سر به سر عالم شود ناکام، نیست
66
صبح و شامم طره و رخسار اوست
گرچه آنجا کوست صبح و شام نیست
77
ای صبا، گر بگذری در کوی او
نزد او ما را جزین پیغام نیست:
88
کای دلارامی که جان ما تویی
بی تو ما را یک نفس آرام نیست
99
هرکسی را هست کامی در جهان
جز لبت ما را مراد و کام نیست
1010
هر کسی را نام معشوقی که هست
میبرد، معشوق ما را نام نیست
1111
تا لب و چشم تو ما را مست کرد
نقل ما جز شکر و بادام نیست
1212
تا دل ما در سر زلف تو شد
کار ما جز با کمند و دام نیست
1313
نیک بختی را که در هر دو جهان
دوستی چون توست دشمن کام نیست
1414
با عراقی دوستی آغاز کن
گرچه او در خورد این انعام نیست
زمین

