Toggle stanza 1
افسوس! که باز از در تو دور بماندیم
1

افسوس! که باز از در تو دور بماندیم

هیهات! که از وصل تو مهجور بماندیم

2

گشتیم دگر باره به کام دل دشمن

کز روی تو، ای دوست، چنین دور بماندیم

3

ماتم زدگانیم، بیا، زار بگرییم

بر بخت بد خویش، که از سور بماندیم

4

خورشید رخت بر سر ما سایه نیفکند

بی روز رخت در شب دیجور بماندیم

5

از بوی خوشت زندگی‌ای یافته بودیم

واکنون همه بی‌بوی تو رنجور بماندیم

6

روشن نشد این خانهٔ تاریک دل ما

از شمع رخت، تا همه بی‌نور بماندیم

7

ناخورده یکی جرعه ز جام می وصلت

بنگر، چو عراقی، همه مخمور بماندیم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور