غزل شمارهٔ 48
Toggle stanza 1بر من، ای دل، بند جان نتوان نهاد
11
بر من، ای دل، بند جان نتوان نهاد
شور در دیوانگان نتوان نهاد
22
های و هویی در فلک نتوان فکند
شر و شوری در جهان نتوان نهاد
33
چون پریشانی سر زلفت کند
سلسله بر پای جان نتوان نهاد
44
چون خرابی چشم مستت میکند
جرم بر دور زمان نتوان نهاد
55
عشق تو مهمان و ما را هیچ نه
هیچ پیش میهمان نتوان نهاد
66
نیم جانی پیش او نتوان کشید
پیش سیمرغ استخوان نتوان نهاد
77
گرچه گهگه وعدهٔ وصلم دهد
غمزهٔ تو، دل بر آن نتوان نهاد
88
گویمت: بوسی به جانی، گوییم:
بر لبم لب رایگان نتوان نهاد
99
بر سر خوان لبت، خود بیجگر
لقمهای خوش در دهان نتوان نهاد
1010
بر دلم بار غمت چندین منه
برکهی کوه گران نتوان نهاد
1111
شب در دل میزدم، مهر تو گفت:
زود پابر آسمان نتوان نهاد
1212
تا تو را در دل هوای جان بود
پای بر آب روان نتوان نهاد
1313
تات وجهی روشن است، این هفتخوان
پیش تو بس، هشت خوان نتوان نهاد
1414
ور عراقی محرم این حرف نیست
راز با او در میان نتوان نهاد
زمین

