Toggle stanza 1
با من دلشده گر یار نسازد چه کنم؟
1

با من دلشده گر یار نسازد چه کنم؟

دل غمگین مرا گر ننوازد چه کنم؟

2

بر من آن است که با فرقت او می‌سازم

وصلش ار با من بیچاره نسازد چه کنم؟

3

جانم از آتش غم سوخت، نگویید آخر

تا غمش یک نفسم جان نگدازد چه کنم؟

4

خود گرفتم که سر اندر ره عشقش بازم

با من آن یار اگر عشق نبازد چه کنم؟

5

یاد ناورد ز من هیچ و نپرسید مرا

باز یک بارگیم پست نسازد چه کنم؟

6

چند گویند مرا: صبر کن از لشکر غم؟

بر من از گوشهٔ ناگاه بتازد چه کنم؟

7

من بدان فخر کنم کز غم او کشته شوم

گر عراقی به چنین فخر ننازد چه کنم؟

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور