غزل شمارهٔ 1538

Toggle stanza 1
بر آستان تو تا جبهه نقش پا نشود
1

بر آستان تو تا جبهه نقش پا نشود

حق نیاز به این سجده‌ها ادا نشود

2

ز تیر‌ه‌بختی خود میل در نظر دارد

به خاک پای تو هر دیده‌ای که وانشود

3

چه ممکن است که در بوتهٔ گداز وفا

د‌ل آب گردد و جام جهان‌نما نشود

4

برونِ سایهٔ‌ گل خوابگاه شبنم نیست

سرم به پای بتان خاک شد، چرا نشود؟

5

توان شد آینهٔ بحر عافیت چو حباب

اگر غبار نَفَس سدِ راه ما نشود

6

مرا ز مرگ به خاطر غمی‌ که هست این است

که خاک‌ گردم و دل محرم فنا نشود

7

ز یار دوری و آسایش ای فلک مپسند

که شبنم از بَرِ گل‌ خیزد و هوا نشود

8

دل از غبار تعلق نمی‌توان برداشت

نسیم وادی عبرت اگر عصا نشود

9

به داغ می‌کند آخر جنون‌خرامی‌ها

چو شمع بِه که کسی سربرهنه پا نشود

10

ز چشم حرص یقین دارم اینقدر بیدل

که خاک گور هم این زخم را دوا نشود

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور