غزل شمارهٔ 1541
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1فسون عیش، کدورتزدای ما نشود
11
فسون عیش، کدورتزدای ما نشود
نفس به خانهٔ آیینهها، هوا نشود
22
قسم به دام محبت که از خم زلفت
دل شکستهٔ ما چون شکن جدا نشود
33
خروش هر دو جهان گرد سرمه بیختهایست
تغافل تو مگر همّتآزما نشود
44
گشاد دل نتوان خواستن ز قطع امید
به ناخنی که بریدند عقده وا نشود
55
چنان به فقر ز دام تعلق آزادیم
که عرض جوهر ما نقش بوربا نشود
66
چه ممکن است رود داغ بندگی ز جبین
زمین فلک شود وآدمی خدا نشود
77
تقدس تو همان بیغبار پیداییست
گل بهار تو را رنگ رونما نشود
88
به ذوق گوشهٔ چشمیست سرمهسایی شوق
غبار ما چه خیال است توتیا نشود
99
چو سبحه آنقدرم کوته است تار امید
که صد گره اگرش واکنی رسا نشود
1010
به غیر سرکشی از ابلهان مجو بیدل
که نخل این چمن از بیبری دوتا نشود
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

