غزل شمارهٔ 2303
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1وقت استکنیمگریه با هم
11
وقت استکنیمگریه با هم
ای شمع شب است روز ما هم
22
دوریم جدا زدامن یار
چون دست شکسته از دعا هم
33
هستی چقدر رعونت انشاست
سرها دارد چو شمع پا هم
44
تا زندگیت نفس شمارست
رو چون نفس از خود و بیا هم
55
زینگرد نشسته در زمینست
چیزیست چو صبح بر هوا هم
66
خونم چه نشان دهد زدستی
کایینه نگیرد از حنا هم
77
گر سر نکنم نیازتسلیم
چون اشک که بشکند کلاهم
88
از کوشش نارسا مپرسید
ما را نرساند تا به ما هم
99
هر جا بردیم نقب راحت
دیدیم بجا نبود جا هم
1010
بر جوهرتیغ خم منازبد
سر میفکند قد دو تا هم
1111
خاری ندمید ازین بیابان
مژگان طلب است خواب پا هم
1212
بیدل چو عرق وفا سرشتان
آیند ز عبرت از حیا هم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

