غزل شمارهٔ 671
Toggle stanza 1نی نقش چین نه حسن فرنگ آفریدنست
11
نی نقش چین نه حسن فرنگ آفریدنست
بهزادیِ تو دست ز دنیا کشیدنست
22
چون موم با ملایمت طبع ساختن
درکوچههای زخم چو مرهم دویدنست
33
این یک دو دم که زندگیاش نام کردهاند
چون صبح بر بساط هوا دام چیدنست
44
بستن دهان زخم تمنا به ضبط آه
چون رشتهٔ سراب به صحرا تنیدنست
55
نازم به وحشی نگه رم سرشت او
کز گرد سرمه نیز به دام رمیدنست
66
حیرت دلیل آینهٔ هیچکس مباد
اشک گهر زیانزده ناچکیدنست
77
در وادیی که دوش ادب محمل وفاست
خار قدم چو شمع به مژگان کشیدنست
88
از دقت ادبکدهٔ عجز نگذری
اینجا چو سایه پای به دامن کشیدنست
99
تاکی صفا ز نقش توچیند غبار زنگ
خود را مبین اگر هوس آیینه دیدنست
1010
در عالمیدکه شش جهتش گرد وحشت است
دامن نچیدن تو چه هنگامه چیدنست
1111
فرصت بهار تست چرا خون نمیشوی
ای بیخبر دگر به چه رنگت رسیدنست
1212
بیدل به مزرعیکه امل آبیار اوست
بیبرگتر ز آبلهٔ پا دمیدنست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

