Toggle stanza 1
به خاک راه‌که‌گردید قطره‌زن مهتاب
1

به خاک راه‌که‌گردید قطره‌زن مهتاب

که چون‌گلاب فشاندم به پیرهن مهتاب

2

به صد بهار سر وبرگ این تصرف نیست

جهان‌گرفت به یک برگ یاسمن مهتاب

3

دگر چه چاره جز آتش زدن به‌کسوت هوش

فتاده است به فکرکتان من مهتاب

4

در آن بساط‌که شمع طرب شود خاموش

زپنبهٔ سرمینا برون فکن مهتاب

5

به این صفا نتوان جلوهٔ صباحت داد

گذشته است ز خوبان سیمتن مهتاب

6

به هر طرف نگری عیش می‌خرامد و بس

ز بس‌که‌کرد به فکر سفر وطن مهتاب

7

ز چاه ظلمت این خاکدان رهایی نیست

مگر ز چیدن دامن‌کند رسن مهتاب

8

عبث ز وهم‌، بساط دوام عیش مچین

که‌کرد تا سحر این جامه راکهن مهتاب

9

به‌گلشنی‌که حیا شبنم بهارتو بود

گداخت آینه چندانکه شد چمن مهتاب

10

سراغ عیشی از این انجمن نمی‌یابم

مگر چو شمع دمانم ز سوختن مهتاب

11

شهید ناز تو در خاک بی‌تماشا نیست

ز موج خون چمنی دارد ازکفن مهتاب

12

مباش بیخبر از فیض گریه‌ام بیدل

که شسته است جهان را به اشک من مهتاب

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور