Toggle stanza 1
رنگ در دل داشتم روشنگر ادراک برد
1

رنگ در دل داشتم روشنگر ادراک برد

همچو سیل این خانه را افسون رفتن پاک برد

2

در سرم بی‌مغزی شور هوس پیچیده بود

وصل‌گوهریابد آن موجی‌که این خاشاک برد

3

کرد شغل جاه خلقی را به بیدردی علم

لابه‌ای چند آبروی دیدهٔ نمناک برد

4

حیف اوقاتی‌که‌کس منت‌کشد از هر خسی

وقتی پیری خوش که بی‌دندانی‌اش مسواک برد

5

هستی از گرد نفس باری به دوشم بسته است

چون سحر بر آسمان می‌بایدم این خاک برد

6

بهر نام دیگران تا چند شغل جان‌ کنی

مزد عبرت زین نگینها صنعت حکاک برد

7

قاصد مجنون دپندشت اندکی لغزیده بود

جاده‌ها هر سو به منزل صد گریبان چاک برد

8

گر همه در آفتاب محشرم افتاده راه

یاد آن مژگان مرا در سایه‌های تاک برد

9

می‌روم محمل به دوش آمد و رفت نفس

تا کجا یارب ز خویشم خواهد این بیباک برد

10

ما ضعیفان هم امیدی داشتیم اما چه سود

کهکشان ناز شکست رنگ برافلاک برد

11

بیدل اقبال گرفتاری درین وادی کراست

ای بسا صیدی‌ که رفت و حسرت فتراک برد

آڈیو

ابھی اس کلام کی آڈیو موجود نہیں۔ اپنی آواز میں پہلی آڈیو شامل کریں۔

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…