غزل شمارهٔ 1236
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1از غبارم هرچه بالا میکشد
11
از غبارم هرچه بالا میکشد
سرمه درچشم ثریا میکشد
22
بسکه مد وحشت شوقم رساست
فکر امروزم به فردا میکشد
33
تا خرد باقیست صحرای جنون
دامن از آلایش ما میکشد
44
خوابناکان میرمند از آگهی
سایه ازخورشید خود را میکشد
55
سخت بیرنگ است نقش مدعا
عالمی تصویر عنقا میکشد
66
خون دل بیپرده است از انفعال
سرنگونی می ز مینا میکشد
77
عقل گو خون شو که تفتیش جنون
یک جهان شور از نفس وامیکشد
88
ما گرانجانان ز خود وامیکشیم
کوه از دامن اگر پا میکشد
99
تر زبانی خفت عقلست و بس
صد شکست از موج دریا میکشد
1010
محمل رنگ از شکستن بستهاند
بسکه بار درد دلها میکشد
1111
عالمی را میبرد حسرت فرو
این نهنگ تشنه دریا میکشد
1212
زرپرستی میکند دل را سیاه
آخر این صفرا به سودا میکشد
1313
بار ما بیدل به دوش عاجزیست
سایه را افتادگی ها میکشد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

