غزل شمارهٔ 2729

Toggle stanza 1
چه شد آستان حضور دل ‌که تو رنج دیر و حرم کشی
1

چه شد آستان حضور دل ‌که تو رنج دیر و حرم کشی

به جریدهٔ سبق وفا نزدی رقم‌ که قلم‌ کشی

2

به قبول صورت بی اثر مکش انفعال فسردگی

چه قدر مصور عبرتی‌ که چو سنگ بار صنم‌ کشی

3

رمقی‌ست فرصت مغتنم به هوس فسون امل مدم

چو حباب سعی‌کمی مدان‌که نفس به پیکر خم‌کشی

4

کسی ازپری‌که مگس‌کشد ز چه ننگ دام و قفس‌کشد

غم ساغری‌که هوس‌کشد به دماغ سوخته‌کم‌کشی

5

به خیال غربت وهم و ظن‌، مپسند دوریت از وطن

عرق‌ست حاصل علم و فن‌که خمار یاد عدم ‌کشی

6

اگرت دلیل ره وفا به مروتی‌کند آشنا

به زمین نیفکنی از حیا به رهی‌ که خار قدم‌ کشی

7

به یقین معرفت آگهان زتفکرت نبرم‌گمان

چوکشف مگر به خیال نان بروی و سر به شکم‌کشی

8

به برت ز جوهرآینه ورقی‌ست نسخه طراز دل

سیه است نامه اگر همه نفسی به جای رقم‌کشی

9

اگر از تردد بی‌اثر نرسی به منصب بال و پر

چو نهال صبرکن آنقدرکه ز پای خفته علم‌کشی

10

ندمید صبحی ازاین چمن‌که نبست صورت شبنمی

حذر از مآل ترددی‌که نفس گدازی و نم کشی

11

من زار بیدل ناتوان نی‌ام آنقدر به دلت گران

که چو بوی‌گل دم امتحان به ترازوی نفسم‌کشی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور