غزل شمارهٔ 2730

Toggle stanza 1
می جام قناعت اگر بچشی المی ز جنون هوس نکشی
1

می جام قناعت اگر بچشی المی ز جنون هوس نکشی

چه ‌کم است عروج دماغ غنا که خمار توقع ‌کس‌ نکشی

2

درجات سعادت پاس ادب به قبول یقین رسد آن نفست

که چو صبح تلاطم حکم قضا دهدت به غبار و نفس نکشی

3

نی زمزمه‌های بساط وفا خجل‌ست ز حرف ربایی‌ما

مرسان به نگونی خامه خطی‌ که به مسطر چاک قفس نکشی

4

ز جهان تنزه بی‌خللی چه فسرده عالم دون عملی

تو همان همای نشیمن منزلی سر خود ته بال مگس نکشی

5

ز گذشتن عمر گسسته عنان دل بی‌حس مرده نزد به فغان

ستم است ‌که قافله بگذرد تو ندامت بانگ جرس نکشی

6

ره ننگ رسوم زمانه بهل ز تتبع وضع جهان بگسل

که به دشت خمار گلاب هوس تب و تاب فشار مرس نکشی

7

اگرت ز مواعظ بیدل ما عرقی شود آب جبین حیا

به دودم نفسی ‌که دمانده هوا سر فتنه چو آتش خس نکشی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور