غزل شمارهٔ 470

Toggle stanza 1
خاموشی‌ام جنونکدهٔ شور محشر است
1

خاموشی‌ام جنونکدهٔ شور محشر است

آغوش حیرت نفسم ناله‌پرور است

2

داغ محبتم در دل نیست جای من

آنجاکه حلقه می‌زنم از دل درونتر است

3

بی‌قدر نیستم همه‌گر باب آتشم

دود سپند من مژهٔ چشم مجمر است

4

آرام نیست قسمت داناکه‌بحر را

بالین حباب و وحشت امواج بستر است

5

از عاجزان بترس‌که آیینهٔ محیط

چون‌گل‌، به جنبش نفس باد ابتراست

6

پیوند دل به تار نفس دام زندگی‌ست

درپای سوزنت‌گرهٔ؟؟ته لنگر است

7

در بحر انتظارکه قعرش پدید نیست

اشکی‌که بر سر مژه‌ای سوخت‌گوهر است

8

جزوهم نیست نشئهٔ شور دماغ خلق

بدمستی سپهر هم ازگردش سر است

9

نقشی نبست حیرت ما از جمال یار

چشم امید، دیگر و آیینه، دیگر است

10

ما را ز فکرمعنی باریک چاره نیست

در صیدگاه ما همه نخجیر لاغر است

11

پیچیده‌ایم نامهٔ پرواز در بغل

رنگ شکستگان پر و بال کبوتر است

12

آیینه در مقابل ما داشتن چه سود

تمثال عجز نالهٔ زنجیر جوهر است

13

ضبط سرشک ما ادب انفعال اوست

گرحسن برعرق نزند چشم ما تراست

14

بیدل به فرق خاک‌نشینان دشت عجز

چون جاده نقش پایی اگر هست افسر است

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

کوس شه خالی و بانک غلغلش درد سر است

هر که قانع شد به خشک و تر شه بحر و بر است

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 3 - قصیدهٔ دریای ابرار «این تلخ می که هست دل مرده را حیات زهر است در دهان حریفان بد فعال»

کنگر ایوان شه کز کاخ کیوان برتر است

رخنه ها دان کش به دیوار حصار دین در است

جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 6

حبذا قصری که ایوانش ز کیوان برتر است

قبه والای او بالای چرخ اخضر است

جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 7

تارک درویش تارک فارغ از تاج زر است

کمترین ترک از کلاه تارکش ترک سر است

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 126

یار رفت از دیده لیکن روز و شب در خاطر است

گر به صورت غایب است اما به معنی حاضر است

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 128

ذره‌ای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر است

هر که گوید نیست دانی کیست آن کس کافر است

عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 61

چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردم‌پرور است

نیست از شفقت مگر پرواری او لاغر است

عطاردیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 10

یاد ایامی که بودم در خمستان فرنگ

جام او روشنتر از آئینهٔ اسکندر است

علامہ اقبالپیام مشرقنقشِ فرنگبخش 16 - میخانهٔ فرنگ

تا نفس باقی است دردل ر‌نگ‌کلفت مضمراست

آب این آیینه‌ها یکسرکدورت‌پرور است

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 468

خاک غربت‌کیمیای مردم نیک اختر است

قطره درگرد یتیمی خشک چون شدگوهراست

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 469

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور