غزل شمارهٔ 1546
Toggle stanza 1کجاست سایه که هستیش دستگاه شود
11
کجاست سایه که هستیش دستگاه شود
حساب ما چقدر بر نفس کلاه شود
22
مگر عدم برد از سایه تیرگی ورنه
چه ممکن است که بیگاه ما پگاه شود
33
شکست دل نشود بیگداز عشق درست
رود به آتش اگر شیشه دادخواه شود
44
به نور جلوهٔ او ناز زندگی داریم
نفسکجاست اگر شمع بینگاه شود
55
بر آفتاب قیامت برات خواب برد
کسی که سایهٔ دست تواش پناه شود
66
در این بساط ندانم چه بایدم کردن
چو آن فقیر که یکباره پادشاه شود
77
کسی ستمزدهٔ حکم سرنوشت مباد
چو صفحه پی سپر خامه شد سیاه شود
88
خراش جبههٔ تسلیم عذرخواه خطاست
به سر دوید چو پا منحرف ز راه شود
99
عروج عالم اقبال زندگی در دست
نفس به عالم دیگر رسد چو آه شود
1010
خروش بیمزهٔ صوفیان کبابم کرد
دعا کنید که میخانه خانقاه شود
1111
مخواه روکش این دوستان خندهکمین
تبسمیکه چو بالید قاهقاه شود
1212
چو شمع سر به هوا گریه میکنم بیدل
که پیش پای ندیدن مباد چاه شود
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

