Toggle stanza 1
هوش تا عافیت آیینهٔ مستی نشود
1

هوش تا عافیت آیینهٔ مستی نشود

نیست ممکن‌که‌کندکاری و عاصی نشود

2

باخبر باش که نگذشته‌ای از عالم وهم

نقش فردای تو تا آینهٔ دی نشود

3

خون عشاق‌، وطن در رگ بسمل دارد

نیست این آب از آن چشمه‌ که جاری نشود

4

تا به‌ کی شبهه‌پرس حق و باطل بودن

مرد این محکمه آن است‌ که قاضی نشود

5

به هوس راحت جاوید زکف باخته‌ایم

شعله داغ است اگر مست ترقی نشود

6

بی‌تو بر لاله و گل چشم هوس نگشادم

که به رویم مژه برگردد و سیلی نشود

7

از بدآموزی تنهایی دل می‌ترسم

که دهی منصب آیینه و راضی نشود

8

آه از آن داغ‌ که خاکستر شوق‌آلودم

در غم سرو تو واسوزد و قمری نشود

9

تا به سیلاب فنا وانگذاری بیدل

باخبر باش‌که رخت تو نمازی نشود

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور