غزل شمارهٔ 2123
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1شب که آیینهٔ آن آینهرو گردیدم
11
شب که آیینهٔ آن آینهرو گردیدم
جلوهای کرد که من هم همه او گردیدم
22
ساغر بیخودیام نشئهٔ پروازی داشت
رنگها بسکه شکستم همه بوگردیدم
33
حاصل ریشهٔ امید ازین مزرع وهم
بیش ازین نیست که پامال نموگردیدم
44
وضع این میکده واماندگی و بیکاریست
محرم پای خم و دست سبو گردیدم
55
زخمها داشتم از جوهر آیینهٔ راز
صنعتی کرد تحیر که رفو گردیدم
66
در بیابان طلب هر که دچارم گردید
به تمنای تو گرد سر او گردیدم
77
داشتم شعله صفت در گره بیتابی
آنقدر مایه که خرج تک و پو گردیدم
88
گل شبنم زده بیروی تو داغم دارد
ازکجا مایل این آبلهرو گردیدم
99
ناتوانی است پریخانهٔ صد رنگ امید
مفت نقاش خیال تو که مو گردیدم
1010
ترک جولان هوس موج گهر کرد مرا
جمع در جیب خودم کز همه سو گردیدم
1111
در مقامی که خموشی نفسی گرم نداشت
بیدل از بیخبری قافله جو گردیدم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

