غزل شمارهٔ 1460

Toggle stanza 1
حسرت دل‌کرد بر ما پنجهٔ قاتل بلند
1

حسرت دل‌کرد بر ما پنجهٔ قاتل بلند

می‌شود دست‌کرم با نالهٔ سایل بلند

2

ما نه‌ تنها نیستی را دادرس فهمیده‌ایم

بحر هم از موج دارد دست‌ بر ساحل بلند

3

چین ابروی تو هرجا بحث جوهر می‌کند

تیغ از جوهر رگ ‌گردن ‌کند مشکل بلند

4

سایهٔ تمکین نازت هر کجا افتاده است

سبزه چون مژگان شود از خاک آن منزل بلند

5

‌نه فلک در جلوه آمد از تپیدنهای دل

تاکجا رفته‌ست یارب‌ گرد این بسمل بلند

6

کاروان یاس امکان را غبار حسرتم

هرکه رفت از خویشتن‌، کرد آتشم در دل بلند

7

حرز امنی نیست جز محرومی از نشو و نما

خوشه‌سان گردن مکش زین کشت بیحاصل بلند

8

حیرت ‌آهنگیم دل از شکوه ما جمع دار

دود نتواند شدن از شمع این محفل بلند

9

با غرور نازاو مشکل برآید عجز ما

گرد مجنون نارسا و دامن محمل بلند

10

سدّ راه توست بیدل گر کنی تعمیر جسم

می‌شود دیوار چون شد قدری آب وگل بلند

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور