غزل شمارهٔ 881

Toggle stanza 1
ره مقصدی که گم است و بس به خیال می ‌سپری عبث
1

ره مقصدی که گم است و بس به خیال می ‌سپری عبث

توبه هیچ شعبه نمی‌رسی چه نشسته می‌گذری عبث

2

ز فسانه سازی این وآن که رسد به معنی بی‌نشان

نشکسته بال و پر بیان به هوای او نپری عبث

3

چمن صفا و کدورتی می جام معنی و صورتی

همه‌ای ولی به خیال خود که تویی همین قدری عبث

4

ز زبان شمع حیا لگن سخنی‌ست عِبرت انجمن

که درین ستمکده خارپا نکشیده‌ گل به سری عبث

5

هوس جهان تعلقی سر و برگ حرص و تملقی

چو یقین زند در امتحان به غرور پی سپری عبث

6

نگهت به خود چو فرارسد به حقیقت همه وارسد

دل شیشه ‌گر به فضا رسد نتپد به وهم پری عبث

7

چو هوا ز کسوت شبنمی نه شکسته ا‌ی نه فراهمی

چقدر ستمکش مبهمی که جبین نه‌ای و تری عبث

8

نه حقیقت تو یقین نشان نه مجازت آینهٔ‌گمان

چه تشخصی چه تعینی که خودی غلط دگری عبث

9

به هوا مکش چو سحر علم به حیا فسون هوس مدم

عدمی عدم عدمی عدم ز عدم چه پرده‌دری عبث

10

خجلم زننگ حقیقتت ‌که چو حرف بیدل بی‌زبان

به نظر نه‌ای و به گوشها ز فسانه دربه‌دری عبث

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور