غزل شمارهٔ 880

Toggle stanza 1
کار به نقش پا رساند جهد سر هواییت
1

کار به نقش پا رساند جهد سر هواییت

شمع صفت به داغ برد آینه خودنماییت

2

دل به غبار وهم و وظن رفت زشغل ما و من

آینه ‌ها به باد داد زنگ نفس‌ زداییت

3

فقر نداشت این‌قدر رنج خیال پا و سر

خانهٔ کفشدوز کرد فکر برهنه‌پاییت

4

آینه‌داری خیال شخص تو را مثال‌ کرد

خاک‌چه‌ره‌به‌سر فشاند خاک‌به‌سر جداییت

5

هیأت چرخ دیده‌ای محرم احتیاج باش

کاسه بلند چیده است دستگه گداییت

6

از نفس هواپرست رنگ غنای دل شکست

بر سر آشیان فتاد آفت پرگشاییت

7

گربه فلک روی‌که نیست بند هواگسیختن

همچو سحر گرفته‌اند در قفس رهاییت

8

دامن خود به دست‌ گیر شکر حقوق عجز کن

قاصد رمز مدعاست خجلت نارساییت

9

سجده فسون قدرت است پایهٔ همت بلند

ربط زمین و آسمان داده به هم دوتاییت

10

خشک و تر بهار رنگ سر به ره امید ماند

لیک به فرق ‌گل فکند سایه ‌کف حناییت

11

چشم تأمل حباب‌، تا کف و موج وارسید

با همه‌ام دچارکرد یک نگه آشناییت

12

بیدل اگر نه شرم عشق‌، لب ‌گزد از جنون‌ تو

تا به سپهر می رسد چاک سحر قباییت

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور