غزل شمارهٔ 2632
Toggle stanza 1خلقیست محو خود به تماشای آینه
11
خلقیست محو خود به تماشای آینه
من نیز داغم از ید بیضای آینه
22
بیچاره دل چه خون که ز هستی نمیخورد
تنگ است از نفس همهجا، جای آینه
33
در عالمی که حسن ز تمثال ننگ داشت
ما دل گداختیم به سودای آینه
44
تاکی دل از فضولی حرصت الم کشد
زنگار نیستی مکن ایذای آینه
55
آنجا که دل طربکدهٔ عرض نازهاست
خوبان چرا کنند تمنای آینه
66
دل در حضور صافی خود نشئهٔ رساست
حیرت بس است بادهٔ مینای آینه
77
آفاق شور ظاهر و مظهر گرفته است
کو حیرتی که گرم کند جای آینه
88
آنجا که صیقل آینهدار تغافلست
پیداست تیرهروزی اجزای آینه
99
عمریست از امید دلی نقش بستهایم
گر حسن کم نگاه فتد وای آینه
1010
الفت سراغ جلوه به جایی نمیرسد
حیرت دویده است به پهنای آینه
1111
از محو جلوه طاقت رفتار بردهاند
دستی به سر گرفته کف پای آینه
1212
بیدل شویم تا نکشد دامن هوس
خودبینیی که هست در ایمای اینه
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

