غزل شمارهٔ 2349

Toggle stanza 1
چشم پوشیدیم و برما و من استغنا زدیم
1

چشم پوشیدیم و برما و من استغنا زدیم

از مژه بر هم زدن بر هر دو عالم پا زدیم

2

وحدت آغوش وداع اعتبارات است و بس

فرع تا با اصل جوشد شیشه بر خارا زدیم

3

ذوق آزادی قسم بر مشرب ما می‌خورد

خاک ما چندان پریشان شد که بر صحرا زدیم

4

نسخهٔ اسباب از مضمون دل بستن تهی است

انتخابی بود نومیدی کزین اجزا زدیم

5

حیرت‌آباد است اینجا کو قدم برداشتن

اینقدرها بس که دامان مژه بالا زدیم

6

بوی می صد شعله رسوا شد که با صبح الست

یک شرر چشمک به روی پنبهٔ مینا زدیم

7

بسکه بی‌تعداد شد ساز مقامات کرم

چون نوای سایلان ما نیز بر درها زدیم

8

هیچ آشوبی به درد غفلت امروز نیست

شد قیامت آشکار آن دم‌ که بر فردا زدیم

9

ای تمنا نسخه‌ها نذر توّهم‌ کن‌ که ما

مسطری بر صفحه از موج پر عنقا زدیم

10

حسرت اسباب و برق بی‌نیازی عالمیست

دل تغافل آتشی افروخت بر دنیا زدیم

11

پیشتر ز آشوب‌ کثرت وحدتی هم بوده است

یاد آن موجی ‌که ما بیرون این دریا زدیم

12

شام غفلت ‌گشت بیدل پردهٔ صبح شعور

بسکه عبرت سرمه‌ها در دیدهٔ بینا زدیم

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آڈیو

ابھی اس کلام کی آڈیو موجود نہیں۔ اپنی آواز میں پہلی آڈیو شامل کریں۔

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…