غزل شمارهٔ 408
Toggle stanza 1زان اشککه چون شمع زچشمتر من ریخت
11
زان اشککه چون شمع زچشمتر من ریخت
مجلس همهرنگین شد و گل در بر من ریخت
22
آهنگ غروری چو شرر در سرم افتاد
تا چشم به پرواز گشودم پر من ریخت
33
افسون غنا خواب مرا تلخ برآورد
این آب نمک بود که بر گوهر من ریخت
44
آن روز که یازید جنون دست حمایت
مو چتر شد و سایهٔ گل بر سر من ریخت
55
عمریست سراغ دل گمگشته ندارم
یارب بهکجا این ورق از دفتر من ریخت
66
چون شعله پس از مرگ به خود چشم گشودم
برروی من آبیستکه خاکستر من ریخت
77
اشکم ز تنکمایگیام هیچ مپرسید
تا جرعه فشانم به زمین ساغر من ریخت
88
فریادکه چون شمع به جایی نرسیدم
یک لغزش مژگان به همه پیکر من ریخت
99
چون سایه ز بیمار ادب دست بداربد
افتادگیی بود که بر بستر من ریخت
1010
بیدل دیت آب رخ خود زکه خواهم
این خون قناعت طمع کافر من ریخت
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

