Toggle stanza 1
اشک از مژگان در این ویرانه نشکست و نریخت
1

اشک از مژگان در این ویرانه نشکست و نریخت

خوشه‌ خشکی‌ داشت اینجا، دانه‌ نشکست‌ و نریخت

2

زیرِ گردون صدهزاران سر به باد فتنه رفت

کهنه‌خشتی زین ندامتخانه نشکست و نریخت

3

در کشاکشْ اقتدارِ ارّهٔ اقبالِ دهر

اینقدرها بس که یک‌دندانه‌ نشکست و نریخت

4

آه از آن روزی که‌ استغنای غیرت‌زای عشق

خاک صحرا بر سرِ دیوانه نشکست و نریخت

5

سعیِ سرچَنگِ ملامت چارهٔ سودا نکرد

موی‌ از مجنون به‌ چندین شانه‌ نشکست و نریخت

6

مجلسِ مِی شیشه و پیمانهٔ بسیار داشت

هیچ‌کس چون‌ محتسب‌، مستانه‌ نشکست‌ و نریخت

7

در برِ این انجمن رنگی نگردانید شمع

تا قیامت هم پرِ پروانه نشکست و نریخت

8

باعثِ هر گریه و فریاد لطفِ آشناست

شیشه و صهبای ما بیگانه نشکست و نریخت

9

مرگ می‌باشد علاجِ تشنه‌کامی‌های حرص

پُر نشد پیمانه تا پیمانه نشکست و نریخت

10

تا ابد در خاک اگر جویی نخواهی‌ یافتن

آن قدح‌ کز بازی طفلانه نشکست و نریخت

11

ماتمِ امروز دید و نوحهٔ فردا شنید

اشک‌ِ ما بیدل به‌ هیچ‌ افسانه‌ نشکست‌ و نریخت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور