غزل شمارهٔ 1404
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1شور اشکم گر چنین راه تپش سر میکند
شور اشکم گر چنین راه تپش سر میکند
تردماغیهای دریا نذر گوهر میکند
حسرت جاوید هم عیشیست این مخمور را
جام میگردد اگر خمیازه لنگر میکند
کاش با آیینهسازیها نمیپرداختیم
وقت ما را صافی دل هم مکدر میکند
جوهر آیینه عرض حیرت احوال ماست
ناله را فکر میانت سخت لاغر میکند
آب میگردد تغافل خنجر ناز ترا
سرمه در تیغ نگاهت کار جوهر میکند
میچکد خون تمنا از رگ نظارهام
بس که بیرو تو مژگان کار نشتر میکند
هیچکس یارب خجالتکیش بیدردی مباد
دیدهٔ ما را غبار بینمی تر میکند
ای بسا بلبل کزین گلزار بال افشاند و رفت
بسمل ما نیز رقص وحشتی سر میکند
اینکه میگویند عنقا نقش وهمی بیش نیست
ما همان نقشیم اما کیست باور میکند
آب و گوهر در کنار بیخودی آسودهاند
موج ما را اضطراب دل شناور میکند
هیچکس در باغ امکان کامیاب عیش نیست
گر همه گل باشد اینجا خون به ساغر میکند
فقر هم در عالم خود سایهپرورد غناست
آرمیدنهای ساحل نازگوهر میکند
یمن آگاهی ندارد رغبت گفت و شنود
اینقدر افسانه آخرگوش ما کر میکند
حسرت ساحل مبر بیدل که در دریای عشق
کم کسی بیخاک گشتن خاک بر سر میکند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
بر بناگوشت بلای خط که سر بر میکند
جزو جزو عاشق بیچاره ابتر میکند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 661
مست ناز من ز ساغر تا لبی تر میکند
از لب میگون دو چندان می به ساغر میکند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2549
تشنه جانان را کجا سیراب ساغر میکند؟
ریگ در یک آب خوردن بحر را بر میکند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2550
سیرچشمی تنگدستان را توانگر میکند
موم را این بحر گوهرخیز عنبر میکند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2551
درگلستانیکه حسنش جلوهای سر میکند
گل ز شبنم دیدهٔ حیران ساغر میکند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1434
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

