غزل شمارهٔ 1013
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1کس طاقت آن لمعهٔ رخسار ندارد
11
کس طاقت آن لمعهٔ رخسار ندارد
آیینه همین است که دلدار ندارد
22
سحرست چه گویم که شود باور فطرت
من کارگه اویم و او کار ندارد
33
گرداندن اوراق نفس درس محالست
موج آینهپردازی تکرار ندارد
44
آیینه ز تمثال خس و خار مبراست
دل بار جهان میکشد و عار ندارد
55
چون نقش قدم برسرما منت کس نیست
این خواب عدم سایهٔ دیوار ندارد
66
پیچیده در و دشت ز بس لغزش رفتار
تا موج گهر جادهٔ هموار ندارد
77
اقبال دنائت نسبان خصم بلندیست
غیر از سر خویش آبله دستار ندارد
88
چون لاله دو روزی به همین داغ بسازید
گل در چمن رنگ وفا بار ندارد
99
شب رفت و سحر شد به چه افسانه توان ساخت
فرصت نفس ساخته بسیار ندارد
1010
بیدل به عیوب خود اگر کم رسی اولیست
زان آینه بگریز که زنگار ندارد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

