غزل شمارهٔ 1012
Toggle stanza 1رنگ حنا در کفم بهار ندارد
11
رنگ حنا در کفم بهار ندارد
آینهام عکس اعتبار ندارد
22
حاصل هر چار فصل سرو بهار است
نشئهٔ آزادگی خمار ندارد
33
بی گل رویت ز رنگ گلشن هستی
خاک به چشمی که او غبار ندارد
44
گرد من آنجا که در هوای تو بالد
جلوه طاووس اعتبار ندارد
55
طاقت دل نیست محو جلوه نمودن
آینه در حیرت اختیار ندارد
66
وحشت اگر هست نیست رنج علایق
وادی جولان ناله خار ندارد
77
یک دل وارسته در جهان نتوان یافت
یک گل بیرنگ و بو بهار ندارد
88
صید توهم شکار دام خیالیم
ناقه به گل خفته است و بار ندارد
99
عالم امکان چه جای چشم تمناست
راهگذر پاس انتظار ندارد
1010
صافی دل چیست از تمیز گذشتن
آینه با خوب و زشت کار ندارد
1111
تا نکشی رنج وحشتی که نداری
نغمهٔ آن ساز شو که تار ندارد
1212
بیدل از آیینهام مخواه نمودن
نیستیام با کسی دچار ندارد
زمین

