غزل شمارهٔ 2138
Toggle stanza 1بیکس شهیدم خون هم ندارم
11
بیکس شهیدم خون هم ندارم
دیگر که ریزد گل بر مزارم
22
حسرتکش مرگ مردم به پیری
بی آتشی سوخت در پنبهزارم
33
سنگی که زد یأس بر شیشهٔ من
رطل گران بود بهر خمارم
44
افسون اقبال خوابی گران داشت
بخت سیه کرد شب زنده دارم
55
بی مطلبی نیست تشویش هستی
چون دوش مزدور ممنون بارم
66
باید به خون خفت تا خاک گشتن
عمریست با خویش افتاده کارم
77
تمثال تحقیق دارد تأمل
آیینه خشکست دل میفشارم
88
ای کلک نقاش مژگان به خون زن
از من کشیدند تصویر یارم
99
صحرانشیناند آوارهگردان
بی دامنی نیست سعی غبارم
1010
رنگی نبستم از خودشناسی
آیینه عنقاست یا من ندارم
1111
سر میکشد از من وهم هستی
خاری ندارم کز پا برآرم
1212
بیدل ندانم در کشت الفت
جز دل چه کارم تا بر ندارم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

