Toggle stanza 1
با هیچکس حدیث نگفتن نگفته‌ام
1

با هیچکس حدیث نگفتن نگفته‌ام

درگوش خویش گفته‌ام و من نگفته‌ام

2

زان نور بی‌زوال که در پردهٔ دل است

با آفتاب آنهمه روشن نگفته‌ام

3

این دشت و در به ذوق چه خمیازه می‌کشد

رمز جهان جیب به دامن نگفته‌ام

4

گلها به خنده هرزه گریبان دریده‌اند

من حرفی از لب تو به ‌گلشن نگفته‌ام

5

موسی اگر شنیده هم از خود شنیده است

«‌انی انا اللهی‌»‌که به ایمن نگفته‌ام

6

آن نفخه‌ای کز او دم عیسی گشود بال

بوی کنایه داشت مبرهن نگفته‌ام

7

پوشیده‌دار آنچه به فهمت رسیده است

عریان مشو که جامه دریدن نگفته‌ام

8

ظرف غرور نخل ندارد نیاز بید

با هرکسی همین خم‌گردن نگفته‌ام

9

در پردهٔ خیال تعین ترانه‌هاست

شیخ آنچه بشنود به برهمن نگفته‌ام

10

هر جاست بندگی و خداوندی آشکار

جز شبههٔ خیال معین نگفته‌ام

11

افشای بی‌نیازی مطلب چه ممکن است

پرگفته‌ام ولی به شنیدن نگفته‌ام

12

این انجمن هنوز ز آیینه غافل است

حرف زبان شمعم و روشن نگفته‌ام

13

افسانهٔ رموز محبت جنون نواست

هر چند بی‌لباس نهفتن نگفته‌ام

14

این ما و من‌ که شش‌ جهت از فتنه‌اش پُر است

بیدل تو گفته باشی اگر من نگفته‌ام

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور