غزل شمارهٔ 1854
Toggle stanza 1نمیشود کس ازین عبرت انجمن محظوظ
11
نمیشود کس ازین عبرت انجمن محظوظ
مگر چو شمع کنی دل به سوختن محظوظ
22
در جنون زن و از کلفت لباس برآ
چه زندگیست که باشد کس از کفن محظوظ
33
نفس نمانده هنوز از ترانههای امل
چو دود شمع خموشی به ما و من محظوظ
44
جهان قلمرو امن است اگر توان گردید
چو طبعکر به اشارت ز هر سخن محظوظ
55
ز دور گردی تمییز خلق کم دیدیم
که کس نرفته به غربت شد از وطن محظوظ
66
درین بساط نیفتاد چشم عبرت ما
به رفتنی که توان شد ز آمدن محظوظ
77
ز تردماغی وضع ادب مگوی و مپرس
ز یوسفیم به بویی ز پیرهن محظوظ
88
کراست وسوسهٔ هستی از حضور عدم
نشستهایم به خلوت در انجمن محظوظ
99
ز رقص بسملم این نغمه میخورد بر گوش
که عالمی است به این رنگ پر زدن محظوظ
1010
به فهم عالم بیکار اگر رسی بیدل
به حرف و صوت نیابی کسی چو من محظوظ
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

