غزل شمارهٔ 118
Toggle stanza 1تبسم ریز لعلشگر نشان پرسد غبارم را
11
تبسم ریز لعلشگر نشان پرسد غبارم را
ببوسد تا قیامت بویگل خاک مزارم را
22
ز افسوسیکهدارد عبرت خون شهید من
حنایی میکند سودنکف دست نگارم را
33
مبادا دیدهٔ یعقوب توفان نموگیرد
نگاری در سر راه تمنا انتظارم را
44
ز اشکم بر سر مژگان عنان داری نمیآید
گِرُوتازی ست با صد شعله طفلِ نِی سوارم را
55
توقع هرچهباشد بیصداعی نیست ایساقی
قدح برسنگ زن تا بشکنی رنگ خمارم را
66
ز دل شورقیامت میدماند رشک همچشمی
به هر آیینه منمایید رویگلعذارم را
77
شرارکاغذم از فرصت عیشم چه میپرسی
به رنگ رفته چشمکهاستگلهای بهارم را
88
به چشم بسته هم پیدا نشدگرد خیال من
نهانتر از نهانها جلوه دادند آشکارم را
99
هوس در عالمناموس یکتایی نمیگنجد
سراغشکن ز من هرجا تهی یابیکنارم را
1010
گر این بیحاصلی از مزرع خشکم نمو دارد
جبین هم دستخواهد از عرق شستآبیارمرا
1111
چو آتش سرکشیها میکنم اما ازین غافل
که جز افتادگی ،کَس برنخواهد داشت بارَم را
1212
شررخیزستگرد پایمال بیکسی بیدل
به یاد دامن قاتل مده خون شکارم را

