غزل شمارهٔ 1975
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1بی تو در هر جا جنون جوش ندامت بودهام
11
بی تو در هر جا جنون جوش ندامت بودهام
همچو دریا عضو عضو خویش بر هم سودهام
22
چون زمین زبن بیش نتوان بردبار وهم بود
دوش هرکس زیر باری رفت من فرسودهام
33
در خیالت حسرتی دارم به روی کاروبس
همچو دل یک صفحهٔ رنگ امید اندودهام
44
روزگار بی تمیزی خوش که مانند نگاه
میروم از خویش و میدانم همان آسودهام
55
سودها مزد زیان من که چون مینای می
هر چه از خودکاستم بر بیخودی افزودهام
66
بستهام چشم از خود و سیر دو عالم میکنم
این چه پرواز است یارب در پر نگشودهام
77
گرچه قطع وادی امیدگامی هم نداشت
حسرت آگاهست از راهی که من پیمودهام
88
بسکه دارد پاس بیرنگی بهار هستیام
عمرها شد در لباس رنگم و ننمودهام
99
نیستم آگه چه دارد خلوت یکتاییاش
اینقدر دانمکه آنجا هم همین من بودهام
1010
نیست بیدل باکم از درد خمار عافیت
صندلی در پرده دارد دست بر هم سودهام
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

