غزل شمارهٔ 1974
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1بسکه بی روی تو لبریز ندامت بودهام
11
بسکه بی روی تو لبریز ندامت بودهام
همچو دریا عضو عضو خویش بر هم سودهام
22
از کف خاکستر من شعله جولانی مخواه
اخگری در دامن افسردگی آسودهام
33
در خیالت حسرتی دارم به رویکار و بس
همچو دل یک صفحهٔ رنگ امید اندودهام
44
سودها دارد زیان من که چون مینای می
هر چه از خود کاستم بر بیخودی افزودهام
55
هیچکس حیرت نصیب لذت کلفت مباد
دوش هر کس زیر باری رفت من فرسودهام
66
بستهام چشم از خود و سیر دو عالم میکنم
این چه پرواز است یارب در پر نگشودهام
77
نی به دنیا نسبتی دارم نه با عقبا رهی
ناامیدی در بغل چون کوشش بیهودهام
88
گرچه قطع وادی امیدگامی هم نداشت
حسرت آگاهست از راهی که من پیمودهام
99
در عدم هم شغل مشت خاکم از خود رفتن است
تا کجا منزل کند گرد هوا آلودهام
1010
نیست باکم بیدل از درد خمار عافیت
صندلی در پرده دارد دست بر هم سودهام
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

