غزل شمارهٔ 1831
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1دلی را که بخشد گداز آرزویش
11
دلی را که بخشد گداز آرزویش
چو شبنم دهد غوطه در آبرویش
22
به جمعیت زلف مشکین بنازم
که از هربن موست حیران رویش
33
چرا دل نبالد در آشفتگیها
که چون تاب زد، دست درتار مویش
44
چنان ناتوانمکه بر دوش حسرت
ز خود میروم گر کشد دل به سویش
55
توانی به گرد خرامش رسیدن
ز ضبط نفس گر کنی جستجویش
66
به عاشق ز آلودگیها چه نقصان
که مژگان بود دامن تر وضویش
77
ز تقوا ندیدیم غیر از فسردن
خوشا عالم مستی و های وهویش
88
به میخانهٔ وهم تا چند باشی
حبابیکه خندد پری بر سبویش
99
مشو مایل اعتبارات دنیا
گل شمع اگر دیده باشی مبویش
1010
فلک خواهد از اخترت داغکردن
مجو مغز راحت ز تخمکدویش
1111
صبا گرد زلفکه افشاند یا رب
که عالم دماغ ختن شد ز بویش
1212
نگه موج خون گشت در چشم بیدل
چه رنگ است یارب گل آرزویش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

