غزل شمارهٔ 97
Toggle stanza 1عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
11
عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
ریگ زیر آب خنداند شرار سنگ را
22
گر دل ما یک جرس آهنگ بیتابی کند
گرد چندین کاروان سازد شکست رنگ را
33
شوخی مضراب مطرب گر به این کیفیت است
کاسهٔ تنبور مستی میدهد آهنگ را
44
میشود دندان ظلم از کند گشتن تیزتر
اره بیدندانه چون گردد، ببُرَّد سنگ را
55
در حباب و موج این دریا تفاوت بیش نیست
اندکی باد است در سر صاحب اورنگ را
66
یک شرر رنگ وفا از هیچ دل روشن نشد
شمع خاموشیست این غمخانههای تنگ را
77
وهم میبالد در اینجا، عقلکو، فطرتکدام
مزرع ما بیشتر سرسبز دارد بنگ را
88
برق وحشت کاروان بینشانی منزلم
در نخستین گام میسوزم ره و فرسنگ را
99
عاقبت از ضعف پیری نالهٔ ما اشک شد
سرنگونی بر زمین زد نغمهٔ این چنگ را
1010
سیر باغ خودنماییها اگر منظور نیست
سبزهٔ بام و در آیینه میدان زنگ را
1111
گوهرم نشناخت بیدل قدر دریا مشربی
کارها با خود فتاد آخر من دلتنگ را
زمین

