غزل شمارهٔ 98
Toggle stanza 1گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را
11
گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را
از شرر پرواز خواهد گشت تمکین سنگ را
22
من به درد نارساییها چهسان دزدم نفس
میکند بیدست و پایی ناله تلقین سنگ را
33
از جسد رنگ گداز دل توان دید آشکار
گر شود دامن به خون لعل رنگین سنگ را
44
چون صدا هرکس به رنگی میرود زین کوهسار
آتشم فهمید آخر خانهٔ زین سنگ را
55
از شکست ما صدای شکوه نتوان یافتن
شیشه اینجا میگشاید لب به تحسین سنگ را
66
دیدهٔ بیدار را خواب گران زیبنده نیست
ای شرر تا چند خواهی کرد بالین سنگ را
77
ساز این کهسار غیر از ناله آهنگی نداشت
آرمیدن اینقدرها کرد سنگین سنگ را
88
صافی دل مفت عیش است از حسد پرهیز کن
هوش اگر جامت دهد بر شیشه مگزین سنگ را
99
فیض سودامشربان از بس که عام افتاده است
خون مجنون میکند دامان گلچین سنگ را
1010
ظالم از ساز حسد بی دستگاه عیش نیست
از شرر دایم چراغان در دل است این سنگ را
1111
تا نفس دارد تردد جسم را سرگشتگیست
تا نیاساید فلاخن نیست تسکین سنگ را
1212
گر همه بر خاک پیچید عشق حسن آرد برون
کوشش فرهاد آخر کرد شیرین سنگ را
1313
عافیتها نیست غیر از پردهٔ ساز شکست
شیشه میبیند نگاه عاقبتبین سنگ را
1414
خواب غفلت میشود پا در رکاب از موج اشک
در میان آب بیدل نیست تمکین سنگ را
زمین

