غزل شمارهٔ 1592
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1خیال چشمکه ساغر به چنگ میآید
11
خیال چشمکه ساغر به چنگ میآید
که عالمی به نظرشیشه رنگ میآید
22
به حیرتم چو نفس قاصد چه مکتوبم
که رفتنم همه جا بی درنگ میآید
33
کجا روم که چو اشکم به هر قدم زدنی
هزار قافلهٔ عذر لنگ میآید
44
چه همت است که نازد کسی به ترک هوس
مرا گذشتن ازین نام ننگ میآید
55
دل از فریب صفا جمعکن که آخرکار
ز آب آینهها زیر زنگ میآید
66
به گمرهی زن و از منت خیال برآ
که خضر نیز ز صحرای بنگ میآید
77
غبار دل ز پر افشانی نفس درباب
که هرچه هست درین خانه تنگ میآید
88
اعانت ضعفا مایهٔ ظفر گیرید
پر شکسته به کار خدنگ میآید
99
خموش باش که تا دم زنی درین کهسار
هزار شیشه به پای ترنگ میآید
1010
به هر نگین که نهی گوش و فهم نام کنی
صدای کوفتن سر به سنگ میآید
1111
ز خود به یاد نگاهکه میروی بیدل
که از غبار تو بوی فرنگ میآید
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

