غزل شمارهٔ 581

Toggle stanza 1
دل به یاد جلوه‌ای طاقت به غارت داده است
1

دل به یاد جلوه‌ای طاقت به غارت داده است

خانهٔ آیینه‌ام از تاب عکس افتاده است

2

الفت آرام‌، چون سد ره آزاده است

پای‌خواب‌آلودهٔ دامان‌صحرا جاده است

3

تهمت‌آلود تک وپوی هوسها نیستم

همچوگوهر طفل‌اشک من تحیرزاده است

4

پیری از اسباب هشی می‌دهد زیب دگر

جوهر آیینهٔ مهتاب موج باده است

5

نیست نقش پا به‌گلزار خرامت جلوه‌گر

دفتر برگ گل از دست بهار افتاده است

6

مفت عجز ماست‌گرپامالی هم می‌کشیم

نقش‌پای رهروان‌سرمشق‌عیش جاده است

7

رفته‌ایم از خویش اما از مقیمان دلیم

حیرت ازآیینه هرگزپا برون ننهاده است

8

داغ شو، زاهدکه در آیین مرتاضان عشق

خاک‌گردیدن بر آب افکندن سجاده است

9

دل درستی در بساط حادثات دهر نیست

سنگ هم درکسوت‌مینا شکست آماده است

10

می‌تپد گردابم از اندیشهٔ آغوش بحر

دام چشم سوزن و نخجیر سخت افتاده است

11

از تپیدنهای دل بیطاقتی دارد نفس

منزل‌ماکاروان را درس وحشت داده است

12

چون نگاه چشم بسمل بی‌تعلق می‌رویم

قاصد بی‌مطلبیم و نامهٔ ما ساده است

13

بیقرار شوق بیدل قابل تسخیر نیست

گر همه دربند دل باشد نفس آزاده است

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور