غزل شمارهٔ 1740
Toggle stanza 1زندگی محروم تکرارست و بس
11
زندگی محروم تکرارست و بس
چون شرر این جلوه یک بارست و بس
22
از عدم جویید صبح ای عاقلان
عالمی اینجا شب تارست و بس
33
از ضعیفی بر رخ تصویر ما
رنگ اگر گل میکند بارست و بس
44
غفلت ما پردهٔ بیگانگیست
محرمان را غیر هم بارست و بس
55
کیست تا فهمد زبان عجز ما
ناله اینجا نبض بیمارست و بس
66
نیست آفاق از دل سنگین تهی
هرکجا رفتیم کهسارست و بس
77
از شکست شیشهٔ دلها مپرس
ششجهت یک نیشتر زارست و بس
88
در تحیر لذت دیدار کو
دیدهٔ آیینه بیدارست و بس
99
اختلاط خلق نبود بیگزند
بزم صحبت حلقهٔ مارست و بس
1010
چون حباب از شیخی زاهد مپرس
این سر بیمغز دستارست و بس
1111
ای سرت چون شعله پر باد غرور
اینکه گردن میکشی، دارست و بس
1212
بیدل از زندانیان الفتیم
بوی گل را رنگ، دیوارست و بس
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

