Toggle stanza 1
کارجهان خواه عجز، خواه سری می‌کند
1

کارجهان خواه عجز، خواه سری می‌کند

آگهی اینجا کجاست بیخبری می‌کند

2

مقصد عزم نفس هیچ نمودار نیست

یک تپش پا به ‌گل نامه‌بری می‌کند

3

کیست کزین خاکدان گرد بلندی نکرد

آبله هم زیر پا عزم سری می‌کند

4

بسکه تنک‌فرصت است عشرت این انجمن

تا به چراغی رسیم شب سحری می‌کند

5

ضبط عنان سرشک ازکف ما برده‌اند

شوق پری جلوه‌ای شیشه‌گری می‌کند

6

انجمن میکشان خامشی آهنگ نیست

شیشهٔ ما سنگ را کبک دری می‌کند

7

سفله ز کسب‌ کمال قدر مربی شکست

قطره چو گوهر شود بد گهری می‌کند

8

در همه حال آدمی شخص ملک سیرت است

لیک به جاه اندکی ناز خری می‌کند

9

حرص گوارا گرفت تلخی ادبار منع

پیش طمع دور باش نیشکری می‌کند

10

جوهر فرهاد نیست ورنه در این ‌کوهسار

صورت هر سنگ و گل‌، مو کمری می‌کند

11

زنگ و صفای دل است غفلت و آگاهی‌ام

آینه در هر صفت پرده‌دری می‌کند

12

بیدل از افشای راز منفعلم‌ کرد عشق

پیش که نالد ادب ‌گریه‌تری می‌کند

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور