غزل شمارهٔ 203
Toggle stanza 1تا بویگل به رنگ ندوزد لباس ما
11
تا بویگل به رنگ ندوزد لباس ما
عریانگذشت زین چمن امید ویاس ما
22
دل داشت دستگاه دو عالم ولی چه سود
با ما نساخت آینهٔ خودشناس ما
33
خاکی و سایهای همهجا فرش کردهایم
در خانهای که نیست همین بس پلاس ما
44
آیینهٔ سراب خیالیم چاره نیست
چسزی نمودهاند به چشم قیاس ما
55
یاران غنیمتیم بههم زین دو دم وقاق
ما شخص فرصتیم بدارند پاس ما
66
پهلو زدن ز پنبه برآتش قیامت است
هرخشک مغزنیست حریف مساس ما
77
غیرت نشان پلنگ سواد تجردیم
دل هم رمیده است ز ما از هراس ما
88
تکلیف بینشانی عشق از هوس جداست
یارب قبول کس نشود التماس ما
99
از ششجهت ترانهٔ عنقا شنیدنیست
کز بام و منظر دگر افتاد طاس ما
1010
از شبنم سحر سبق شرم بردهایم
هستی عرق شد از نفس ناسپاس ما
1111
آیینهٔ دلیمکدورت نصیب ماست
کز تاب فرصت نفس است اقتباس ما
1212
مردیم وخاک ما به هواگرد میکند
بیربطیی که داشت نرفت از حواس ما
1313
جز زیر پا چو آبله خشتی نچیدهایم
دیگرکدام قصر و چه طاق و اساس ما
1414
خال زیاد فرضکن و نرد وهم باز
بر هیچ تختهای نفتادهست طاس ما
1515
صد سال رفت تا به قد خم رسیدهایم
بیدل چه خوشههاکه نشد نذر داس ما

