غزل شمارهٔ 1455
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1بلاکشان محبت گل چه نیرنگند
11
بلاکشان محبت گل چه نیرنگند
شکستهاند به رنگی که عالم رنگند
22
چه شیشه و چه پری خانهزاد حیرت ماست
به آرمیدگی دلکه بیخودان سنگند
33
ز عیبپوی ابنای روزگار مپرس
یکیگر آینه پرداخت دیگران زنگند
44
فریب صلح مخور ازگشادهرویی خلق
که تنگ حوصلیگیهای عرصهٔ جنگند
55
به وادیی که طلب نارسای مفصد اوست
بهوش باش که منزل رسیدن لنگند
66
نوای پرده ی بیتابی نفس این است
که عافیتطلبان سخت غفلت آهنگند
77
تو هر شکست که خواهی به دوش ما بربند
وفا سرشته حریفان طبیعت رنگند
88
ز وهم بر سر مینای خود چه میلرزی
شنو ز شیشهگران در شکستن سنگند
99
به بستن مژه انجامکار شد معلوم
که آب آینهها جمله طعمهٔ زنگند
1010
حباب نیمنفس با نفس نمیسازد
ز خود تهیشدگان بر خود اینقدر تنگند
1111
ز خلق آنهمه بیگانه نیستی بیدل
تو هرزهفکری و این قوم عالم بنگند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

