غزل شمارهٔ 384

Toggle stanza 1
دل از خمار طلب خون کن و شراب طلب
1

دل از خمار طلب خون کن و شراب طلب

جگر به تشنه‌لبی واگذر و آب طلب

2

ز عافیت نتوان مژدهٔ‌گشایش یافت

به دل شکستی اگرهست فتح باب طلب

3

مترس از غم ناسور ای جراحت دل

به زلف یار بزن دست و مشک ناب طلب

4

مباش همچوگهر مرده ریگ این دریا

نظر بلندکن و همت حباب طلب

5

محیط در غم آغوش بیقراری توست

دمی چو سیل در این دشت اضطراب طلب

6

قدم به وادی فرصت زن و مژه بردار

بهار می‌رود ای بیخبر شتاب طلب

7

لباس عافیت از دهر اگر هوس داری

ز ماهتاب‌کتان و حریر از آب طلب

8

شبی چو شبنم‌گل صرف‌کن به بیداری

سحر برآر سر و وصل آفتاب طلب

9

هزار جلوه در آغوش بیخودی محواست

جهان شعورطلب می‌کند تو خواب طلب

10

ببند پرده به چشم و دلت ز عیب‌کسان

گشادکار خود از بند این نقاب طلب

11

نیاز و ناز همان درد و صاف یک قدحند

چوپای او سر ما هم از آن رکاب طلب

12

دل گداخته بیدل نیاز مژگان کن

طراوت چمن عمر از این سحاب طلب

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور